تبليغاتX
زیر خط فقر


زیر خط فقر

کشکول ها را بالا بیاورید



سلام دوستان خوبم
داستان اتفاق رو میتونید به صورت کامل شده  در پست "اتفاق" مطالعه کنید.
ممنون بابت حضورتون
نوشته شده در دوشنبه ششم مهر 1388ساعت 19:1 توسط مفلس خان| |

 دوستان شرمنده ی روی تک تکتون

من رو ببخشید به اینترنت دسترسی ندارم

 نمیتونستم خبرتون کنم... ممنون که یادی کردید

تقدیم به عشق


پير مرد در سكوت با فرياد

با تمام وجود مي جنگيد

پدرانه كشيد

دست

 بر سر قلب

زير لب گفت

آه... يا الله

همسر باوفا دويد سمت مريض

مادرانه

كوفت بر سر خويش

پيره مرد در سكوت با فرياد

روي خاك

دردناك

مي جنگيد

اشك روي گونه مي لغزيد

پيكري مدام مي لرزيد

گفت پيره زن چه ميخواهي

عمر ماست قدر حضرت پيل

پيره زن ميان بارش اشك

دخترانه به يار ميخنديد       

ناگهان پير مرد ساكت شد

مثل تخته روي موج آرام

عشق چيست

دروغ شايد راست

 يك روان پزشك ديشب گفت:

مرگ عشق قبل پيري ماست

 

 

نوشته شده در جمعه بیستم شهریور 1388ساعت 19:58 توسط مفلس خان| |

فصل یک....

بقال سر كوچه ميگفت خيلي وقته اونجاست

نماي عيجيبي خلق شده بود.

يه روز رفتم پيش نه نه و ازش پرسيدم چي ازين زائده ي برآمده از زمين ميدونه

نه نه مثل هميشه بجاي اينكه بگه نميدونم بالشت رو از زير سر بابا كشيد پرت كرد سمت من و گفت: فضوليش به تو نيموده پاشوبرو نون بخر.

سرعت عمل نه نه استثنايي بود. همين قدر بگم كه نگذاشت خور بابا به پف ختم شه


گفتم نه نه! اگه نميدوني بگو نميدونم چرا تا يه چيزي ميشه ...همين جا بود كه صداي اصابت سربابا با زمين حرفم رو قطع كرد.

نه نه گفت آه پوك پوكه

تلوزيون صبح علي الطلوع تام و جري پخش ميكرد و آبجي فوكول در حالي كه عروسك گربه ش روفشار ميداد و چسبيده به تلوزيون چنبره زده بود

هرزگاهي به موشه فحش ميداد

برگشتم به سمت اون علامت سوال داخل كوچه و غرق فكر شدم.

اگه گنج باشه چي. ميرم ميفروشمش و با پولش يه جفت كفش ورزشي ميگيرم هديه ميدم به علي توي داستان بچه هاي آسماني.

اما نه ميرم يه كفش دخترونه مي خرم واسه زهرا خواهرش بعدش اونم از من خوشش مياد و با هم ازدواج ميكنيم. اما نبايد مهريه ش رو زياد بگه. روي گنج كه ننشستم اومديم با اين نرخ طلاق دوستي هاي خيابوني ازدواج ما هم منجر به طلاق شد. حالا خر بيار و سكه بهار آزادي بار كن. بعدش خدا به داد بچه هامون برسه كه تا آخر عمر بهشون ميگن بچه طلاق

نه اصلا ازدواج نميكنم. اونم با كي! با اون دختر مفلس كه جنبه ي پول رو هم نداره

آخ!!

مرده شور برده چه غلطي ميكني؟

نه نه به خدا هيچ چي دا دا..داشتم

داشتي چي. بگو جلومرگ تا نزدم خورد و خاك شيرت نكردم

هيچ چي بابا چه كار كنم؟

بابا در حالي كه هنوز گيج بود توي حالت خواب و بيداري گفت: همون بالشت رو بيار بابا

گفتم با شما نبودم كه

صداي زنگ دار آبجي فوكول بلند شد...

همينو كم داشتيم حالا بيا و درستش كن.

باز چت شده آجيل خطر

صداش رو بلند تر كرد با انگشت اشارش تلوزيون رو نشون داد.

- خراب شـــــد يه يـ.. يه(و يه سري صدا كه مخصوص گريه هاي خودشه)

- اي بابا حالا چه كارش كنم؟

دوباره بابا همونطور كه دستش رو روي سرش گذاشته بود گفت بالــــــــش

- اه

يكمي غرو لند كردم و رفتم بالا بوم تا آنتن رو درست كنم

يه مقداري به آنتن كخ ريختم و داد زدم: خوب شــد؟

كسي جواب نداد. دوباره داد زدم: خوب شـد؟

بازم كسي جواب نداد

دستم رو گذاشتم روي ديوار كوتاه بوم كه تا كمرم ميومد و زل زدم به اون برامدگي

باز رفتم توي فكر شايدم كسي رو كش...كشتن

اگه يكي رو كشته باشن و تيكه تيكه ش كرده باشن و با صورت مسلح شده توي كيسه ي زباله انداخته باشنش و بعد تا اينجا كشونده باشنش و اون زير دفنش كرده باشن چي؟

بعد پليس مياد و بابا رو دست بند ميزنه و ميبره بازداشتگاههاي زير زمين و اينقدر مي زندش تا از ترس كتك به كار نكرده اعتراف كنه

اصلا از كجا معلوم شايدم واقعا خودش كشته باشه .هــــــــــــــــــــــــــه نكنه زن صيغه اي بابا باشه!

زن همسايه: چي مي خواي اون بالا پدرسوخته!

خجالت نميكني خونه ي ما رو ديد ميزني.صبركن امشب روضه ي ملوك تاج خانوم نه نه ت رو ببينم. چوقوليت رو پيشش ميكنم.

فقط لنگ دمپايي زن همسايه چشمهام رو كه به هيكل سيرابي شكلش مرموزانه ميخنديد درويش كرد

خلاصه منم رفتم پايين تا ببينم چرا هيچكي جوابم رو نميده.

نميدونم چه خبر شده بود هيچكي توي خونه نبود و تلوزيون هم جنگي سياه و سفيد رو نمايش ميداد...

رفتم سمت آشپزخونه اما اونجا هم جز يه قابلمه ي آبجوش رو اجاق گاز چيزي توجه ام رو جلب نكرد هميجا بود كه صداي آژیر ماشين پليس فضا رو شبيه رمانهاي داستايفسكي كرد




فصل دوم.........

خب به خاطر اينكه دوستان تيكه بارونمون كردند و ما رو در عرض سريال هاي صدا و سيما گزاردند تصميم گرفتم ادامه ي خاطره رو همين امروز آپ كنم اما چون ميخواستم حال مخاطبين جان، حسابي گرفته بشه...هيچ چي خودتون بخونيد



وقتي حواس شش گانه م از فرط گيجي به حالت گيج منگوليج(مراجعه شود به فرهنگ لغت جيبي oxford) ترقي يافت. ديگه تصميمم رو گرفتم تا برم تو كوچه

ژاكتي كه دو سال پيش از صدقه ي مردمي جشن نيكوكاري بهره مند شده بودم رو با هر زحمتي بود پوشيدم(آخه يه خورده تنگ بود) و بدون جوراب جستم توي حياط.اما هرچي گشتم نه دمپايي بود و نه كفشي بنابراين زدم به در بي خيالي و پا برهنه از پله ها اومدم پايين و سريع به سمت در حياط دويدم.

بله دوستان دويدم و دويدم تا به در حياط رسيدم. اول گوشم رو چسبوندم به در تا ببينم ميشه چيزي شنيد يا نه

اما مگه اين صداي آژير جايي براي استراق سمع گزاشته بود. چشام رو بستم تا يه كمي اعتماد به نفس بگيرم؛ به خودم گفتم تو ميتوني، تو مردي، تو كسي هستي كه روزي سه تا سوسك ميكشه، يادته ديروز يه كلپاسه ي مرده تو جات پيدا شد. آره تو ميتوني. همينجا شيكمم هم يه قوري كرد برداشت براي عموم آزاده ولي اون لحظه من اينو به منزله ي تاييد گذاشتم خلاصه با يه نيروي عجيبي قصد كردم در رو باز كنم كه ناگهون ازون بر صداي انداختن كليد توي قفل اومد و بلافاصله در بازشد و چشمتون روز بد نبينه گرچه اگه يه نبينا هم اونجا بود از صداي مهيب به وجود اومده به عمق فاجعه پي ميبرد. حس كردم يه سري كرم خاكي دور سرم رژه ميرند و.چشام سياهي رفت و عالم شد عينهو ظلمات قبر.

وقتي بهوش اومدم نه نه رو ديدم كه همونطور كنار جسد نيمه جون من نشسته خوابش برده بود سرم رو چرخوندم اونطرف تر كه يهو آبجي فوكول رو رسد كردم كه عين جن ديده ها خيره شده بود به من...نميدونم چي شد كه زد زير گريه گفت: تو كه زنده اي!

نه نه هم از قوام صداي آبجي فوكول از جا پريد.يه نگاهي به من كرد و همونطور كه به سر و صورتم دست ميكشيد گفت خوبي نه نه؟

گفتم نه نه اگه اين كارات رو بس كني خوب تر هم ميشم.

نه نه بدون اينكه به حرفم فكر كنه خودش رو انداخت روم شروع كرد به گريه كردن

- نه نه جان اگه يه بلايي سرت ميومد جواب ((اوس قسمت)) رو چي ميدادم

- اوخ نه نه تو رو خدا پاشو مردم. اصلا آدم قحطي بود اون هيولا رو گفتي اصلا چرا اون

- آخه قراره تابستون بري پيشش وردست شي

- هان! خب نه نه پاشو ديگه مگه نمي خواي زنده بمونم؟

- نه الهي بميري از دستت راحت شم . اي خدااااا(با اكوي فراوان) من چي گناهي كردم گير اينا افتادم. آخه جلو مرگ تو پشت در چه كار مي كردي؟

- خواستم بيام توي كوچه ببينم چه خبر شده؛ راستي نه نه شماها كجا رفته بوديد؟ اين صداي آجيل مال چي بود؟

نه نه يهو لحنش شبيه مامان ها شد و گفت: اوا خاك عالم. مگه نميدونم

من كه ديگه حوصله ي حل كردن معما رو نداشتم پرسيم چي رو؟

نه نه كه انگار منتظر ديدن همين چهره ي عاجزانه بود در حالي كه لبخندي تحويلم ميداد گفت: امروز زنگ زلزله بود دبگه!

حالا من رو ميگي شبيه گوجه فرهنگي سرع شده بودم گفتم نه نه زنگ زلزله بود و شما به مني كه اون بالا داشت انتن درست ميكردم چيي نگفتيد؟

نه خب ميخواستيم همه چيز طبيعي به نظر برسه

- پس صدي آجيل هم واسه همين دم و دستگاه زنگ زلزله بود. نه؟

- نه، اين همسايه ي كناري اومده لنگ كفشش رو از بالاي شيرونيشون برداره،پاش ليز خورده و ...

بعد زير لب گفت معلوم نيست لنگ كفش زنيكه ي نود ساله اون بالا چه كار ميكرده

- اينجا بود كه يادم اومد وقتي لنگ كفشش رو به سمتم پرت كرد از بس لجم گرفته بود اون رو انداختم روي شيروني حياطشون داشتم از عذاب وجدان ميمردم به نه نه نگاه كردم وبا آب و تاب پرسيدم حالا چش شده؟

- هيچ چي بابا فكر كنم مرده

- چي!! مرده؟

- آره البته اين آجانسي ها ميگفتند زنده ست ولي اينا همشون يه چيزي ميگن تا بگن ما هم بلديم ولي مرده بود.

- اولا اورژانس نه آجانس. ثانيا بلاخره مرده يا زنده است؟

- اصلا اين چيزا به تو چه ربطي داره؟هان!

- آخه..

- آخه و زهر مار...آخه و كوفت،بگير كپه ت رو بزار تا خدا نكرده يه نون خور كم نشه

من كه دوست داشتم سر يكي خراب شم به سمت آبچي چرخيدم و در حالي كه تا ميتونستم رد اخم رو پيشونيم خلق ميكردم.گفتم كه ناراحتي ازينكه من زنده ام ؟هان!

طبق معمول روش رو كرد به سمت نه نه با هق هق گفت: پس ديگه تفنگش رو بهم نميدين؟

وقتي از وعده هاي نه نه با خبرشدم از شدت عصبانيت شروع كردم ديوانه وار ناخن هاي دستم رو جويدم و در همون حس و حال به سقف نم كشيده ي اتاق نگاه ميكردم



فصل آخر.........

وقتی صدای غرش موتورهای کامیونهای باری و اوتوبوس های فرسوده روی گوش جاده ی به خواب رفته ی حومه ی شهر طنین انداز شده بود.
وقتی جیرجیرک ها سنفونی شبانگاهیشون رو از رادیو طبیعت پخش میکردند
وقتی مورچه ها لاشه ی یک سوسک رو تشیع میکردند.
من از خواب پریدم.
روم به دیوار اتاقک... گلاب به روی مبارک...
البته طبق آخرین پژوهش های پزشکی در هنگام خواب بعد از قلب فعال ترین سیستم جوانحی بدن هر انسان دستگاه گوارشه که مسئولیت هضم و جذب مواد غذایی رو به عهده داره... خب صد البته که اگه شما هم با اصابت درب آهنی حیاط با سر مبارک از صبح علی الطلوع، مدهوش و بیهوش، نقش بسته به رخت خواب بودید این من بودم که به شما میخنده...
گرچه قبلا هم بارها و بارها این وضع پیش اومده بود و هر بار هم حواله ش میکردم به خروس خوان روز.
تصور کنید در آن سوی نیمه شب یک شب زمستانی سرد. شما باید قضای حاجت رو اجابت کنید. در حالی که میدونید سرویس بهداشتی(یا موال) خونتون درست اونطرف حیاطیه که وقت راه رفتن پای کوچولوتون تا زانو داخل برف میره... حالا تمام این وضعیت یک طرف.
شاید ندونید ولی همین الآن که شما توی خونه های گرم و نرمتون نشستد و دارید این مطلب رو میخونید صدها هزار خونه درهمین کشور مشکل قحطی اب دارند. ما هم از این قضیه مبری نبودیم و از هر هفتاد و دو ساعت سه روز آب نداشتیم. و اگر کوهی شکافته میشد و معجزه ای سر میداد و آبی به لوله های خونه ی ما میرسید. نه نه تازه شروع میکرد به غر زدن که: صد بار گفتم لوله کش بیار و این لوله ها رو درست کن و بعد در حالی که بابا مثل موش آب کشیده یه گوشه ی اتاق چنبره زده بود میگفت: چی میگی زن، خوشگلم یا رقصم قشنگه...لوله کش پول میخواد که ما نداریم.
بعد نه نه یادش میاد دوماهه که بابا رو به بهانه ی مکانیزه کردن سیستم ها ازکارخونه ی تعطیل شده ی "برادران و شرکا" اخراج کردند و حقوق عقب افتاده ی شش ماه عملگیش تبدیل شده به پول توی جیبی یک هفته ی "نوشابه جان" نوه ی دختری ورثای صاحب مفقود و بی شک مرحوم کارخونه.
حالا به همه ی اینا عدم سعی در گاز رسانی به مناطق مرحوم(برخی میگند محروم!) رو اضافه کنید.
حتما شما هم خودتون رو به خواب میزدید تا آفتاب بزنه و بعد...
اما خب اونشب قضیه جدی ازین حرفها بود
بلاخره تصمیمم رو گرفتم و خواستم پاشم برم که...
سر مصدومم چنان محکم لبه ی کرسی رو بوسید که...
و من در سن ده سالگی قانون دوم نیتون رو درک کردم هر نیرویی که به جسمی وارد میکنیم آن جسم به همان اندازه به شما نیرو وارد میکند.
و وقتی با یه دستم سرم رو اون ناحیه ضربه دیده ی صبح گذاشته بودم با اون یکی دستم پشت سرم رو که زمین زحمتش رو کشیده بود فشار میدادم...به هیچی فکر نمیکردم جز یه چیز و اون این بود:
ای خدا من چقدر بدشانسم........!!!!!!!!
یکمی که دردش آروم شد چشام رو که از شدت درد به طور غریضی بسته بودم باز کردم و توی اون تاریکی یه کله ی پشمالو دیدم و دوتا چشم براق و یه نیش باز که به صورت وحشتناکی بهم زل زده بود.
یه جیغ کشیدم که خواجه حافظ شیرازی فرداش از دستم شکایت کرد...
همونطور که می لرزیدم چراغ ها روشن شد. باور کردنی نبود اون هیولای وحشتناک چهره ی معصوم آبجی شوکول بود که موهای به هم ریخته ش مبهوت من شده بود.
حالا نه نه یک گوشه ی اتاق درحالی که دستش به کلید مهتابی بود با حالتی که انگار منتظر شنیدن توضیح باشه من و آبجی رو نگاه میکرد.
اما من قبل اینکه بخوام توضیحی بدم دست گلی به آب داده بودم که نگو...
حتی یادآوری مجددش هم خجالت آوره...
اما خب حتما برای شما هم وقتی بچه بودید رخ داده
نه نه مثل اون وقتها که بوی خراب کاری آبجی خونه رو بر میداشت دماغش رو موشی کرد و در حالی که به آبجی گاه میکرد گفت: ای خاک تو سرت نکنند که زندگیم رو به کثافت کشیدی... جلو مرگ...
بعد من که ماتم برده بود گفتم نه نه... بعد یادمه گریه م رو ول دادم. اصلا خوب این کار و نمیکردم. هرگز نمیتونستم مثل آبجی ماهرانه در میون اشکهام این نوا رو زمزمه کنم: نه نه من غریبم...
نه نه باورش نمیشد... هیچ وقت چشماش رو تا این حد بزرگ و درعین حال وحشتناک ندیده بودم...بلاخره بمب ساعتی صبر نه نه ترکید: در سوخته چه غلطی کردی ...خرس گنده خجالت بکش... زندگیم رو کثافت برداشت... خدا...خداااااااااااااااا...ازدست این زندگی نکبتی...
پاشو برو گمشوتو حموم..
نه نه لباس ندارم.
پاشو برو گمشو الان واست میارم... ای خدا... من و ببر، راحتم کن!
آخ ولی مگه میشد تکون خورد... هر حرکتی ممکن بود عمق فاجعه رو نشون بده و فحش و نفرین نه نه رو تبدیل به مشت و پیشگون کنه...
بلاخره به هر زحمتی بود پاشدم و دویدم سمت حیاط... لحظه شماری میکردم بابا با کمربند بیاد تو حیاط و بساط کباب آخر هفته ی ما فقیر فقرا هم جور شه...
یکمی صبر کردم تا بلاخره خود نه نه اومد توی حیاط با یه جارو توی دستش: پدر سوخته کجا در میری؟
این چه غلطی بود کردی؟
میام مدرسه آبروت رو پیش معلم ها و دوستات می برم...
حالا من بدو و نه نه بدو... اول خواستم برم توی حموم و در رو ببندم ولی یه لحظه لشکر سوسک و مارمولکی که از چاه بیرون میان و رژه میرند از جلو چشام رد شد واسه همین رفتم توی کوچه...و در رو بستم و محکم گرفتم تا نه نه نتونه بیاد بیرون
نه نه مثل اینکه نخواد همسایه هاب فهمند گفت: بیا تو زشته... کاریت ندارم
ولی من محلش ندادم و همونطور در رو محکم گرفتم تا نتونه باز کنه ..بعد کمب تقلا گفت: اصلا تا صبح بمون همونجا تا آم شی.
اولش خوشحال شدم ولی بعد پنج دقیقه تازه یادم اومد که چه وضعیتی توی این هوای سرد گیر افتادم
خودم رو پرت کردم رو همون نیم تپه مجهول الهویه...یه کمی به ماجرایی که داشتم فکر کردم و اینکه فردا چه آبرو ریزیمیشه توی مدرسه، آروم آروم چشام سنگین شد...یه بیل برداشتم و اون تپه ی یک متری رو کندم ...همینطور سرعت بیل زدنم بیشتر میشد تا اینکه بیلم خورد به یه چیز سفت. خاک های اطرافش رو کنار زدم و با کمی مصرف انرژی پتانسیل درش آوردم.
درش رو با هر زحمتی بود باز کردم و ...
باورش خیلی سخت بود یه صندوق پر جواهر.. چنگ انداختم توی جواهرات و از شادی فریاد زدم.
بعد از خواب پریدم.
چنان اعصابم خورد و خاک شیر شد که نگو...: ای خدا شانس رو ببین همش خواب بود.
دور و برم رو نگاه کردم جز گل و برف چیزی نبود... اما انگار در حیاط باز شده بود.
آروم و پاورچین پاورچین رفتم داخل و از گوشه ی حیاط بیل رو برداشتم و به سمت اون برآمدگی که دیگه رسما داشت تیمارستانیم میکرد حمله ور شدم. فکر کنم با اون انگیزه به راحتی میتونستم یه خندق دور خونه حفر کنم. خلاصه دستم رو بردم زیر خاک ها و یه چیزی لمس کردم...آروم کشیدمش بیرون و وقتی دیدم یه استخون توی دستم از جا پریدم و استخون رو پرت کردم.
قلبم داشت میایستاد... صدای آژیر ماشی پلیس رو شنیدم و رنگ چراغ های سرخ آبی که ته کوچه رو روشن کرده بود...
از ترس جیغ کشیدم
اما انگار صدام رو دزدیده بودند....هرچی جیغ میکشیدم صدام درنمیومد خواستم فرار کنم ولی مثل اینکه به پام وزنه وصل کرده باشند هرچی بیشتر زور میزدم کمتر میتونستم قدم بردارم.
همینجا بود که از خواب پریدم... رفتم داخل هال مآبجی شوکول داشت تام و جری نگاه میکرد و به موش فحش میداد...
دویدم سمت حیاط و در رو باز کردم...
طول کوچه رو به عمق دو متر کنده بودند و لوله های شبیه لوله ی گاز رو جاسازی میکردند...


به در حیاط تکیه دادم و  به  این فکر کردم که آیا خواب به این واقعی کسی دیده...






نوشته شده در سه شنبه دهم شهریور 1388ساعت 23:7 توسط مفلس خان| |

وای خدا عجب آفتاب داغی

آبپز شدم

لعنتی، این چیه پوشیدم

طفلک این خانوم ها، چه جوری تحمل میکنن؟

وای اون خانومه رو تا پوشیه هم انداخته!

این پیرمرده رو! روزنامه رو چرا سمت راست صورتش گرفته...آفتاب که ازون سمت می تابه

-         آقا ببخشید این روزنامه رو بگیر اینور صورتت

-         به توچه بچه

-         آخه مگه نمیبینی آفتاب اینوره

-         چرا، کور که نیستم .

-         پس...؟

-         شدید 4567 تا

-         4567 تا چی؟

-         4567 تا فضول

-         پس 4568 تاش کن

-         نه تو رو شمردم

-         میدونم، میگم خودتم بشمر

-         من دیگه چرا

-         دیدی فضولی میکنی

-         برو پسرجون برو

-         باشه اما وقت کردی آمار آدمهای بیکار هم بگیر

-         گفت باشه، شدند یکی

این جوری تا برسم عروسی چنان بوی عرقی میگرم که …

نه این جوری نمیشه

ببینم چقدری مایه تیله دارم

نه خیر، پس کجاس

اِ چرا…؟ جیب هام کو پس؟

وای خدا کی جیب های من رو دوخته؟!

اه ازین بدتر نمیشه

هرچی دارم و ندارم توی این جیبه است

-         آقا ببخشید شما چاقو دارید؟

-         برو پی کارت پسر جون

چی شد یهو؟

اوناهاش یه سبزی فروشی اونجاس

-         سلام آقا ببخشید شما چاقو دارید؟

-         بله خوبشم داریم . بفرمایید

-         اوه این چاقوس یا شمشیر لی یو بی

-         هه هه هر هر حالا می خوای چه کار؟

اگه بگم حسابی بهم میخندن، باید بپیچونمشون

-         هیچی این نخش اضافه کرده...

-         آهان خب میگفتی قیچی بدم

-         اوه نه تموم  شد ممنون، خداحافظ

خب وای دوباره گرما

واقعا که

اینطوری مجلس رو با بوی گندم به هم میزنم

باید تاکسی بگیرم

خدایا ببین عجب ترافیکی

فقط خواهشا اگه بعد هزار سال خواستی یه وسیله ی نقلیه عنایت فرمایی، لطف کن کولر دارش رو بده

-         مستقیم؟

ای بابا این دیگه چیه؟

پیکان مدل 57 اونم توی این گرما! 7 نفر هم سوار کرده که. ولش کن بابا.

-         برو عمو. ممنون

-         مرض داری؟ دیوانه ی ...

-         کشتی که نیس بابا چهل نفر سوار کردی!

این خوبه یه پژو پارس. فقط خدا کنه سوار کنه

-         آقا مستقیم؟

ای جان ترمز زد . یعنی واسه من وایستاد.خب معلومه دیگه .درش چه طوری باز میشه؟ سوتی ندم. اوه خدارو شکر...

-         سلام علـ...

-         سلام و کوفت. د احمق چه غلطی کردی؟

-         بله آقا؟

-         خیلی بی عرضه ای همه چی رو خراب کردی

-         چی رو خراب کردم آقا؟

-         آخه الاق.

-         جان

-         صحبت نکن بزار حرف بزنم

-         بفرمائید

-         گفتم زر نزن همین الان پول رو حاضر میکنی. هرچی همراته فهمیدی؟

ای لعنت به این شانس. گفتم مشکوکه . حالا چه کار کنم

بزار ببینم چقدر توی جیبمه

چی؟

این کاغذه دیگه چیه؟

گوجه نیم مثقال

خیار چهار عدد...

اینا که لیست خرید نه نه س

بدبخت شدم

نکنه خفاش شبه. ها؟

نه اون رو که اعدام کردن

-         آقا ببخشید.من هیچی پول ندارم. یعنی فکر کردم دارم اما ظاهرا ندارم

-         خب؟

-         خب دیگه...

-         خیلی شوتی من کاری به این کارا ندارم خودت باید حاضر کنی...

-         اما آقا

-         یعنی چی من میگم نره تو میگی بدوش

-         بله دقیقا هیمن رو میخواستم بگم

اه رسیدم  حالا چی میشه؟ خدا قول میدم دیگه با دمپایی های آبجی شوکول فوتبال نزنم. ها؟ کافی نیست؟ خب باشه قول میدم دیگه به هیچکی نگم دهن نه نه خوشه چین چه بوی گندی میده. خدایا قول میدم جوراب های بابام رو با جوراب های سوراخم عوض نکنم صد تا صلوات نذر اون راننده ی 57..خوبه؟

خیلی خب دیگه باید بگم و از هیچ چی نترسم

-         آقا من باید اینجا پیاده شم. لطفا

-         اصلا میدونی چیه گورت رو گم میکنی از شرکت من میری بیرون

آخ جان زد کنار

-         چشم،منـ..منظورتون ماشینه دیگه

از داخل چه جوری باز میشه..ای بابا چرا شیشه ها پایین اومد.آهان باید این باشه . بله خودشه...خدا رو شکر

ببینم این یارو چه شکلیه برم به پلیس مشخصاتش رو بدم

چی؟ اون چیه توی گوشش... چه خوشگله... اون سیم ها چیه از گوشش رفته تو جیبش... الان دیگه داره با کی صحبت میکنه...ولش کن بابا دیوانه س. بابا میگه همه پولدارا یه چیزیشون هس.

ساعت چنده ای خدا دیر شد.

اینجا کجاس

چی؟ آزادی 17...

وای نه، یعنی یه خیابون زود پیاده شدم؟!

چه کار کنم خدا؟

تاکسی، تا... اوه نه پول ندارم که

باید پیاده برم

دیره باید بدوبدو برم

اناهاش اونجاس..خدا رو شکر رسیدم...

-         سلام عمو

-         سلام مفی(مختصر مفلس شوکول)

-         دیر که نرسیدم هان؟

-         نه...مفی جون..چرا...؟

-         چرا چی؟

-         چرا اینقده بو میدی....یه حمام میرفتی عمو ...این چه لباسیه؟ پاره پوره ناسلامتی عروسی محسنه ها!

-         چی؟ کی؟ من

ای وای راست میگه عجب بویی. خودم حالم به هم خورد...نیگاه کن پسر...اگه نه نه بفهمه تنبونم رو اینطوری...

-         عمو جون از خیابون 17دارم میدوم

-         چی...17 چی؟

-         میگم از...

-         ولش کن عمو فقط تو نیا تا مهمونها برن...آفرین پسر خوب

-         اما...

 

شاه دوماد رسید. ای بدبخت برم بهش تسلیت بگم...



سلام دوستان

ایام به کام .وقت خوش.

راستش احتمالا تا ۵ شنبه نمیتونم بیام به وبلاگتون(به دلایل کاملا مسخره)

خواستم عذر خواهی کنم

راستی ممنون که بازم به وبلاگ خودتون اومدید

نوشته شده در پنجشنبه یکم مرداد 1388ساعت 13:19 توسط مفلس خان| |

ديگه همه ميدونستند من توي کف يه بيرون شهر درست حسابي ام.
وقتي دو هفته بعد از پايان مدرسه کارنامم رسيد . 20ها ي تپل کارنامم

رو بهترين زمان واسه گفتن اين آرزوي ديرينه دونستم
پس پيش نه نه رفتم کنارش نشستم
گفت چيه باز؟
پول مي خواي؟
با نگاهي متعجبانه بهش نگاه کردم
خواستم بگم آخه نه نه ي عزيز چنان ميگي باز پول ميخواي که انگار

بارها و بارها با پول تو جيبي هاتون من رو شرمنده ي خودتون کرديد
خدا ميدونه هر وقت مثل بچه هاي ديگه هوسته تنقلات ميکردم چه مدتي

از مدرسه تا خونه رو پياده مي رفتم تا با صرفه جويي در مصرف بليط

بتونم يه پفک 5توماني بخرم
به هر جون کندني بود گفتم نه نه ما چرا نميريم پيکنيک؟
 نه نه همينطور که داشت جوراب پاره ي بابا رو وصله ميزد چشماش

رو ريز کرد و گفت: چي؟پيکنيک؟
خوب شد گفتي به بابات بگو بره پيگنيک رو گاز کنه وگرنه ظهر بايد

کوفت بخوريم. اونم ساندویج سرد!
  هر جور بود به نه نه فهموندم که
گرچه من مفلسم اما به خدا دل دارم
هر شب از شوق "جدایی ز محل" بیدارم
بلاخره نه نه با بابا و بابا با عمو صحبت کرد تا بلاخره تونستیم وانت

مدل 68داماد عمو اینا رو واسه یه نصفه روز قرض بگیریم.
و بلاخره روز موعود نزدیک میشد.
يک ماه واسه اون روز برنامه ريزي کرده بودم
حتي گاهي با آبجي شوکول بحثمون ميشد که دمپايي سالم ها رو کي

بپوشه
شب اصلا خوابم نميبرد
يکسره به اين فکر مي کردم که چه برنامه غير منتظره اي رو فردا پياده

کنم روزها و شايد ماهها آرزوي چنين روزي رو داشتم
و بلاخره روز موعود فرارسيد
هوا به سردي ميزد
اما آنقدر سرد نبود که صداي برخورد دندان ها به گوش برسد
خورشيد هنوز از رعد برق هاي ديشب مي ترسيد
و شايد از خرابکاري آسمان خجالت زده بود
به هر حال پشت ابر ها قايم شده بود.
بابا م در حالي که تا کمر در قسمت کاپوت وانت عموم فرو رفته بود

آوازي به لهجه ي غريبي مي خوند. من هيچ چي نمي فهميدم صداش

اصلا خوب نبود و اون وقتی بدتر ميشد که تن صدا ميرفت اون بالا ها

من فقط دعا میکردم کسی از بچه های محل صداش رو نشنوه
کم کم داشتم ديوانه ميشدم از طرفي پدري گفتن و پسري ((و لا تقل لهما
اف...)
بلاخره صدا قطع شد و بعد از چند ثانيه گفت: عينهو دهن اژدهاس
نميدونم اگه خراب بشه چه کار بايد بکنم
و بعد دوباره صداي آوازش بلند شد.
همين جا بود که نه نه  در حالی که دو تا ناز بالش به یه دستش و یه

لحاف به یه دست دیگش بود اومد تو کوچه
وقتي گوشهاش با صداي بابا آشنا شد گفت:گفته باشم کسي حق نداره

راديو روشن کنه
بابا خوشش اومد و بلندتر آواز کرد اينبار انگار داشت چيز با معنايي رو

ميخوند.
نمي دونم چي بود ولي از لب کارون و خوشگل بارون و ...واضح بود
همينطور داشتم فکر ميکردم عجب قافيه ي جوري کارون،بارون و تازه

کنجکاو شده بودم باقيش رو گوش کنم که يهو يه صداي مهيبي صداي

بابا رو خورد.
چشمتون روز بد نبينه گوشتون هم نشنوه
اين باباي بنده بود که اينبار آخ و نالش کوچه رو برداشته بود
بعله خوشگل هاي لب کارون کار خودش رو کرده بود
نه نه در حالي که دستش روي کاپوت بود رو به بابايي که حالا نقش

ماشين شده بود مي گفت: که لب کارون؟ ها!
باز اونجا چه غلطي ميکردي؟
اي خدا ميبيني اين مرتيکه با من چه کار ميکنه!
خوشگل ميخواي! ها؟
مرتیکه ی هرزه
و نوعي سونامي از اين قبيل جملات کوتاه و با مسمي به ساحل در هم

شکسته بابا مي نشست.
خلاصه وقتي خون از سر بابا جاري شد تازه نه نه سکه ش جا افتاد که

چه خشونتي به خرج داره
و تازه شروع کرد به سر و صورت خودش زدن
-چی شد مرد؟ وای خدا مرگم بده این چه مصیبتی بود سرمون اومد
بعد آبجی شوکول در حالی که چشماش رو میمالوند و سعی میکرد اجیر

بشه به سمت من اومد
یه نیگاه به دمپایی های مذکور که حالا پای من بود کرد و یه نیگا به نه نه
یهو عین شیربرنج وارفته ترکیب صورتش به هم ریخت و شروع کرد

به گریه کردن.
من که دیدم نه خیر هیچکی حریف سلاح مرگبار این نسوان نیست گفتم

تمساح پیش تو اشک ریختن رو یاد گرفته...بعد هم رفتم داخل خونه
فکر کردم قید بیرون شهر  رو بزنم بهتره

نوشته شده در دوشنبه بیست و نهم تیر 1388ساعت 16:39 توسط مفلس خان| |

می شمردم همه ی پاها را
و قدم ها را هم
کوچه ها غلغله بود
و سماورها هم
سر پیچ اول داد می زد پسری: ما همه یک رنگیم
و به دستش دو سه تا پارچه از رنگ چمن
دو سه تا پارچه از رنگ درختان بهار
پیش وی رفتم و گفتم: آری
رنگ من رنگ شماست.
و یکی بگرفتم
شاد و خشنود به دستم بستم
نرسیده به سر پیچ هیاخوی امید پسری را دیدم
رنگ زیبای مرا بسته به قلاده ی سگ!
و تن خود را هم
***
و رسیدم به هیاهویی نو
و چقدر زیبا بود
پرچم کشور من بود که در دست همه می چرخید
داد می زد مردی: ما همه یک رنگیم
و به دنبال سر افرازی این ایرانیم
رفتم و گفتم پس: رنگ من رنگ شما
آنطرف تر دو دیوانه ی غفلت زده اما گویا
می نوشتند کنار الله
نام یک بنده ی خرد
***
خنده ای تلخ زدم پس آرام
از میان همگان دور شدم
فارق از همهمه ی دنیاها
فارق از رنگ فریب
فارق از رنگ ریا
دست بردم به تضرع
و نیاز
سوی حق
سوی خدا
خندیدم
مردم دیده ام از رنگ سکوت،  پر و خالی میشد
و در آنجا به شجاعت گفتم رنگ من رنگ خدا
رنگ من رنگ خدا
رنگ من رنگ خدا
...
نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم خرداد 1388ساعت 11:5 توسط مفلس خان| |

سلام دوستان
همونطوري كه گفتم فعلا آپ ماپ  تعطيل
ولي بد نيست يه نيگاهي به گوشه ي وبلاگ بندازيد(لينكها)

ممنون كه  صبوريد
راستي ميخوام يه اعترافي بكنم
از ته ته ته ته ته ته  دل ميگم:
دوست داشتني ترين  شخصيت هاي مجازي مخاطبين اين وبلاگند...
اين حشره ي  خوش استيل هم تقديم به  دشمناتون



نوشته شده در پنجشنبه سوم اردیبهشت 1388ساعت 13:44 توسط مفلس خان| |

                                               داستان كامل شده ي به در سيزدهi
11سالم بود
خورشید سیزدهم فروردین ماه با تموم شکوه و عظمتش آروم آروم میون آسمون خراشای بی قواره شهر گم میشد.
هوا داخل خونه خیلی گرم بود.
نه نه گفت : خاک توسرت نره گوربه گوری پاشو اون تلوزیون رو روشن کن، مردیم از گرما.
گفتم نه نه مگه پنکه است؟!!
گفت آخه گاگوول تو خنک تر از برنامه های نوروزی چیزی سراغ داری؟
تلوزیون رو روشن کردم و نیشستم کنج اتاق.
اون موقع ها داشتم حماسه ی مفلس خان رو به نظم در میاوردم
به کاغذ یه نگاهی انداختم تا ببینم چه تف داده شده تا حالا...
به نام خداوند دریوزگــــــان علیلان سالم، هنر پیشگان
همی بشنو از مفلس نازگو یکی قصه از جدّ و آبــــاد او
که ما را فراوان حاکایات بود ولی این یکی ختم قیرات بود
خیلی حال کردم از این همه ذوق قریحه.
داشتم فکر میکردم رزم تهمتن روده ی کوچک با پهلوان روده ی بزرگ در نیمه شبهای زمستان رو چه جوری شروع کنم.
از روی عادت قلمم رو با سرعت زیادی لابه لای انگشتام می چرخوندم زیر لب وزن شعر رو زمزمه می کردم که یهو نه نه گفت بچه خل شدی؟ این کارا چیه میکنی؟
سرم انداختم پایین و غرق فکر شدم.صدای در حیاط رشته ی افکارم رو پاره کرد احساس کردم یه چیزی پشت گردم رو قلقلک داد همینکه برگشتم ببینم دنیا دست کیه بیت بعدی هم تراوش شد:
جهان پیش چشمم سیه گشت و تار یکی بانگ آه از من و ختم کار
دیگه هیچی نفهمیدم...
چشمام رو که باز کردم یه خانوم سفید پوش اومد جلو گفت: به سلامتی کوچولوی ما هم بهوش اومد.
با صدای بریده بریده گفتم خجالت بکش دختر من سن بابات رو دارم. اصلا نه نه کجاست...؟
اومد جلو گفت چه خبره اورژانس رو گذاشتی روی سرت.
گفتم قربون دستت برش دار...
گفت چی رو بردارم؟
گفتم بابا همین چی چی جانس رو دیگه...سرم خیلی درد میکنه...
و در حالی که یه سرنگ گاوی توی دستش بود، خندید؛ گفتم بدبخت کسی که قراره اون آمپوره بره تو جونش...وای وای وای حتما خیلی حالش بده؛ نه؟
گفت چند سالته؟
تا خواستم بگم من اصلا قصد ازدواج ندارم و می خوام پله های ترقی رو طی بکشم... نفسم بند اومد... منتها الیه شرقی بدنم یهوکرخت شد.
نیگاه کردم ببینم چی شده که چشمم به صحنه ای ضد بشیری خورد.
این خانم پرستاره سوزن همون آمپول ماکذای کذایی رو تا ته کرده بود توی دست من بینوا.
عین این دم مرگی ها گفتم چه...کار ... می... کنی؟
گفت می خوام ازت یکم خون بگیرم
در نهایت عجز گفتم آدم خوار، خون میگیری یا جون؟!!
با یه دستش سرنگ رو گرفته بود با دست دیگش ماسماسکش رو همینطور میکشید،حالا نکش کی بکش...از شدت ضعف قش کردم، بهوش که اومدم دیدم این خانومه همینطور داره میکشــــــــــــــــــــــه
دیدم از در مجادله نمیشه وارد شد
گفتم قربون ناخن های قد کشیدت از گوسفند که خون نمیگیری، فکر نمی کنی بس باشه؟!!
بلاخره گفت تموم شد درد که نداشت ها؟
گفتم ایشالله بعد زا یکی همینو بهت بگه...
ديگه تحمل نداشتم
آخه يه پسر دوازده ساله چه قدر مي تونه صبور باشه بنابراين بغضمان تركيد...
گفتم من نه نم رو مي خوام ، زنكه ي هيولا چي از جونم مي خواي ؟!! مهرم آزاد جونم حلال
پرستار اومد جلو گفت چيه؟ باز هوسته آمپول كردي؟
يه نيشخند زدم و گفتم زكي، اين يكي رو زائيدي...ديگه خوني باقي نمونده همش هواست
يه آمپول از اون يكي جيبش درآورد و گفت خيلي خب آزمايش مي كنيم
بعد همين طور سوزن رو به دستم نزديك ميكرد و مي شمرد: يــــــــــك... دو... ســـــ....
پريدم وسط حرفش گفتم يعني چي يك.. دو.. سه.. يك ..دو.. سه، تو اين آمپول گاوي رو با ميكروفن اشتباه گرفتي، در ضمن ظاهرا ملتفت نشدي! ميگم همش هواست خون مون يخ...
گفت اصلا مي خوام يكم هوا ازت بگيرم
با نهايت عجز و زاري گفتم مگه تو هواكشي آخه؟
پرستار خنديد و گفت پس ساكت باش تا نه نه ي محترمت رو صدا بزنم
من كه از خوشحالي زير لحافت آفتاب بالانس مي زدم با علامت سر شرطش رو قبول كردم..
و بعد از چند دقيقه بلاخره نه نه آمد.
گفتم كجا بودي نه نه؟ مفلست رو كشتن
نه نه پرسيد چه مرگت شده عزيزم؟
همين كه مي خواستم خبرگزاري ايرنا رو بزارم توي جيب ساعتي پدرشپتو، ديدم دو چشم سرخ همين طور زل زده بهم...آب دهنم رو قورت دادم و گفتم هيچي نه نه، خانوم پرستار لطف كردن دو سه ليتر از رگ بينواي من خون دريافت نمودند...
نه نه صورتش رو آورد جلو و آروم گفت عيبي نداره پولش رو دادن يا نه؟
گفتم به من كه پشيزي ندادن
نه نه انگار كابل برق بين شهري بهش وصل كرده باش از جا پريد گفت: درستتون مي كنم؛ از يكي يك دونه ي من خون ميگيرين!؟..مگه خودتون مفلس ندارين؟ بدبخت گير آوردين مال يتيم خوردن نداره...
من كه داشتم ازاين ابراز علاقه، حسابي كيف مي كردم گفتم تازه مي خواستند هوامم بگيرند!
نه نه گفت واويلا هواي پسرمنو مي خواستي بگيري اونم مفت مفت...هواتون مي كنــ..
گفتم نه نه خوبيت نداره اين مطالب توي وبلاگ درج ميشه
بعد با صداي زير پرسيد راستي چه جوري مي خواستند هوات رو بگيرند؟
گفتم نه نه تازه چي چي جانس(اورجانس) هم گذاشتند روي سرم!
نه نه گفت اين يكي احتمالا واست خوبه
خانوم پرستار كه نزديك بود از ترس خودش رو خيس كنه گفت: اي بابا خانوم اينا واسه بهتر شدن بچت بوده...در همين اثنا بود كه صداي بابام اومد كه ميگفت: آخه بي وجدان ندارم ، تا فردا جور ميكنم...
بعد صداي يه مرد ديگه اومد كه گفت اينا قانونه آقاجون، كاريش هم نميشه كرد..
بعد صاحب صدا اومد توي اتاق و گفت خانوم ايشون مرخصه
گفتم هفت جد و آبادت مرخصه ، به من ميگن مخ محله
بعدشم كه ديگه خيلي محترمانه پرتمون كردند بيرون..
از شانس بد، بارون غوغا ميكرد و بايد گفت چه ميكنه اين 13...
بابا با هزار زحمت تونست يه پلاستسك خانواده واسمون جور كنه تا بگيريم روي سرمون.
گوله گوله رفتيم سمت ايستگاه اتوبوس بعر دو سات و چهل و پنج دقيقه اتوبوس اومد
خلاصه سوار اتوبوس شديم و بلاخره رسيديم خونه
به خونه كه رسيديم ديدم درست همون جايي كه آخرين بار نشسته بودم و در حال سراييدن بودم پر گل و خاكه
به بالا ي همون محل كه نگاه كردم همه چيز معلوم شد
آبجي فوكول هم در حال چيدن كاسه ها روي زمين بود و كاسه ها هم محل شيرجه ي قطرات آب از سقف گذشته...

از همه ي دوستاني كه تا اينجا يار و ياور مكتب دريوزيسم بودن ممنون و سپاس گذارم اما به علت يك سري تغيرات اساسي در مديريت مجموعه اين وبلاگ فقيرانه فعلا آپ ماپ تعطيل
تماستون رو با ما قطع نكنيد بزودي خواهيم آمد...
ادامه دارم...




نوشته شده در سه شنبه هجدهم فروردین 1388ساعت 13:51 توسط مفلس خان| |


Design By : Night Skin